تبلیغات
... از حضور تا ظهور
... از حضور تا ظهور

سلام... من باز از یه چیزایی یه درسایی گرفتم...مث اتوبوسه

چند وقت پیش(شب عرفه)رفتم حرم... وقت نماز مغرب بود کنار یه خانومه نشسته بودم که عرب بود و یه دختره خیلی نازو مظلوم و کوچولو داشت... نمیدونم چرا ولی مامانش کلی داشت دعواش میکرد من که نمیفهمیدم چی میگفت ولی از گردیه چشماش منم میترسیدم چه برسه به بچهه...بعدم کلی زدشو نمازشو بست...بین نماز دوباره شروع کرد به دعوا وفحشو.....همش بغض بچهه جلو چشمم بود..دلم کباب شده بود واسش

دیشب دوباره رفتم حرم!!!دوباره وقت نماز مغرب بودو من دوباره کنار یه مادر و بچه بودم.(شانس ندارم که) تونماز اول بچهه چند بار مامانشو صدا زد هی صدا زد و هی صدازد...بعد نماز مامانش کلی دعواش کردو ... زدشو...که مگه نمیبینی نماز میخونم بعد هم ایستادو برای پروردگارش خم و راست شد...

با خودم گفتم خدا اون بالا نشسته داره به ما میخنده با خودش میگه: اینا رو نگا... ببین چطور قدرت کمشونو به رخ فرشته های پاک من میکشن؟؟؟ اگه اندازه من قدرت داشتن چه کار میکردن؟؟؟ بچه ی بیگناهش چند بار صداش زد اینطوری جوابشو داد بعد چطور انتظار داره با یه بار صدازدن خودشو که پر از گناهای بزرگو کوچیکه با آغوش باز بپذیرمو به خواسته هاش گوش کنمو  نیازشو برطرف کنم....

امان از دست این مخلوق بی وجدان...امان





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 آذر 1389 توسط مهسا
درباره وبلاگ

************************* *************************