تبلیغات
... از حضور تا ظهور
... از حضور تا ظهور

مقدمه

چند صباحی است كه دیدن برخی چیزها از بعضی افراد مرا شدیدا و شدیدا پریشان حال میكند...!

 

"چیزهایی " كه اجتماع ضدین است و  اجتماع ضدین هم "محال" است...!  اما...

 

افرادی كه از لحاظ ظاهریات قضیه، هیچ ایرادی ندارند. نماز و روزه و حرف از خدا و پیامبر و شهدا و از این قبیل اعمال ،خدا روشكر  حتی بیش از آنچه باید باشد مستدام است ولی باز هم اما...! گویی چشم و دست و زبان و زبان و زبان (!) در اختیار چنین افرادی با چنین ظاهریاتی نیست!!!!!!!

 

تمام این مسائل مرا بر آن كرد كه دست به قلم شوم و مطلبی را اول از همه برای تلنگر به خودم و بعد هم برای دوستان بنگارم...

در ادامه مطلب بخوانید...

 

مطلب كمی طولانی است ازاین بابت ، معذرت ...

______________________________________________________________________

پ ن 1: مخاطب من از این نوشته هیچ شخص خاصی نیست... در این روز ها با این نمونه ها الی ماشاالله برخورد داشته ام... 

___________________________________________________________________________

 

ای مسلمانی كه ادعایت گوش جهان را كر كرده است ...

 اگر قرار است جهل داشته باشی داشته باش اما نه از جنس مركّب! كه فرق است بین جهل ساده و مركّب...!!!

 

جهل ساده آن است كه خود، بر ندانسته های خود واقفی و فطرتا میجویی و میپویی آنچه را كه باید...

و جهل مركّب آن است كه نمیدانی‌ ، نمیدانی! و گمانت این است  كه همه چیز را تنها تو دانی ولا غیر ...!

 

خوب بنگر!!! همه ما...( این "مایی"  را كه میگویم تیرش به سمت" من و  تو" نشانه میرود نه اسرائیلیان از خدا بیخبر) ... همه ما در هنگام تولد در یك گوشمان اذان میگویند و در دیگری اقامه ...

وتو را و مرا ، اینگونه مسلمان میكنند. اما چگونه مسلمانی؟؟؟؟!

مسلمانی كه تا به سن تكلیف رسید نمازش را بخواند ...روزه اش را بگیرد ...اگر دختر است حجاب و چادر اگر پسر است ظاهری كاملا آراسته مطابق با اصول دین...! و  و  و !

 واین شد كلّ اسلامی كه ما با آن مسلمان شده ایم....!

 

و به تعبیری" مسلمان شناسنامه ای" !

 

اما سوال اینجاست كه مگر اینگونه بودن بد است ؟؟؟ یا مگر اینگونه مسلمان شدن بد است؟؟؟

پاسخ من این است : هرگز!!!! این گونه مسلمان  بودن و شدن خوب است ، واجب است ، لازم است ولی...اما ها دارد.!!!

فی المثل: مغز انسان را تصور كن!اگر لایه ای سخت از جنس استخوان با عنوان كاسه سر بر روی خود نداشت ،

چگونه میتوانست حیات خود را ادامه دهد؟؟؟

چگونه خودش را حفظ میكرد از آسیب ها و محیط اطرافش؟؟؟

 

وحال اینگونه بنگر: كه اگر درون كاسه سرت كه حیات و ممات مغز بدان وابسته است همه تهی بود و تهی بود و تهی...! آیا آن زمان هم ارزشش به اندازه قبل بود؟؟؟

من و تو خودمان را سخت درگیر چه كرده ایم؟؟؟ كاسه سری كه وجودش لازم است واجب است اما ناكافی!!!

چه میدانیم از مغز دینمان؟ نسبت به درون مایه اسلام چقدر بصیرت داریم؟؟؟

 

به چه چیز مسلمانیت افتخار میكنی؟ به  "اسمت"    یا    " عصمت" ؟

 

و لضــــــــــــــــّـــــــآلیــــــــــــــــــــــن های بلندمان گوش عالم را کر کرده است حسین حسین گفتن ها و سینه زدن های چشم بسته مان سیمای كل ّ دینمان شده است

پس چرا اینگونه ایم؟؟؟ اینگونه ای كه نباید باشیم!؟؟ علی ها و فاطمه ها اینگونه نزیستند... پس چرا؟؟

اسلام خدا در مسلمانی ما محقق نمیشود جوان شیعه!!!!

واما... ! حقیقت مغز دینمان چیست؟؟؟ آیا چیزی جز تقواست؟

آیا عزیزترین ها نزد خدا با تقوا ترین ها نیستند ؟

و آیا تقوا چیزی جز خویشتن داریست؟؟

و آیا خویشتن داری جز حفظ  چشم و زبان و دل و دست و بند بند وجودت میباشد؟؟؟

پس چرا من و توی مسلمان چشم خود را از تیرهای شیطان حفظ نمیكنیم؟

یا اگر میكنیم چرا غرورمان بر این امر بیداد ها میكند؟؟

چرا زبانمان را از پل های دوزخ كه چیزی جز غیبت و تهمت و دورغ و  ووو  نمیباشد حفظ نمیكنیم؟

چرا دستانمان را از چیدن میوه های جهنمی كه همان مال حرام است نگه نمیداریم؟؟

و آیا مال حرام تنها همان چیزی است كه میخری یا میخوری ؟؟ نه!!! هر چه را که با گناهانت روزی خود  كنی مال حرام است...! غیبت  مال حرام است...تهمت مال حرام است!

 

ای مدعی اسلام و مسلمانی! تك تك اندامت فطرتا " خود داری" و "خدا داری"  را  میجوید

چه اندازه اجابت میكنی؟؟

آری ! مغز دین فراتر از آنچیزی است كه من و تو آن را اسلام ناب محمدی مینامیم.! و اگر دانستی كه مغز دینت را نمیدانی پس قطعا در طلبش میروی و جوینده یابنده است...

 اما اگر جهل مركّب تو  را بر مركب  خود خواهی و خود رایی و خودبینی نشاند

 و دین فقط شد لقلقه زبانت و بازیچه ای برای رسیدن با آمالت ...

  آنگاه است كه سر نوشتت سرنوشت خوارج است

                                                    و جزایت جزای طلحه و زبیر...

پ ن 2 : دو روز بعد از نوشتن این مطلب به صورت اتفاقی چشمم به این دو بیت از دفتر دوم مثنوی مولانا افتاد و هم تعجب و هم حس ذوقم را برانگیخت:

    صورت ظاهر چه جویی ای جوان                       رو معانی را طلب ای پهلوان

صورت و هیئت بود چون قشر و پوست            معنی اندر وی چو مغز ، ای یار و دوست

 





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 بهمن 1389 توسط مهسا
درباره وبلاگ

************************* *************************