تبلیغات
... از حضور تا ظهور
... از حضور تا ظهور

           سلام

 

مقدمه :

هنوز هم در باورم نمی گنجد که مرا هم به نعیم و مائده و بهشت زمینی خدا راه دادند!!! هنوز هم باورم نیست

که قدم درقدمگاه انسانهای آسمانی نهاده ام!!! اما... دلتنگی ها و بی قراری هایم مرا به این باور میرساند که

آری! دیده ها و شنیده هایم خیال نبود و به اندازه ای که از این سفر لذت بردم مسولیتی سنگین بر دوش گرفتم...

*** 

در راهیان نور حضور یافتم تا به ظهور برسم...

ظهور ""خود"" در خود، ظهور ""خدا"" در خود و ظهور ""حجت خدا"" در خود!!! 

 شاید و شاید یافتم آنچه را که باید...!!!  باشد که حفظش کنم تا حفظم کند!!!

 

********************

پیش نوشت :

 

دوستان بزرگوار ! قصد کرده ام که زین پس تا مدتی نه چندان طولانی در هر پست ، علاوه بر مطلب اصلی ،بخشی

از خاطرات "راهیان نور" را که شاید تسلی بخش دل تنگمان و قراری برای بی قراریمان باشد در صفحه وب

بنگارم...  شایان ذکر است که خاطرات بنده گاها جنبه طنز پیدا میکند که شاید با جنبه ادبیش تناقض پیدا کند...!

امید است که همراهم باشید...

 

قسمت اول خاطرات در ادامه مطلب

 

__________________________________

 

پ.ن 1 : لحظه های طلایی زندگی ام را درکنار دوستانی بودم که حلاوت راه بهشت را برایم صد چندان کرد ...آرامش تکرار نشدنی در کنار سیمای دوست داشتنی ام که ثانیه هایش حکم طلای ناب داشت و احساس مشترک با فائزه مهربانم که همنواییمان را مضاعف میکرد ...همه و همه نعماتی بود که شکرش بسی واجب است!

 

پ.ن 2 :  عید نوروز بر همه بزرگواران فرخنده باد...باشد که امسال ، سال ظهور مهدی

فاطمه باشد. پس : از حضورتان در صراط حق دریغ نفرمایید ...

و "" از حضــــور تا ظـــــهور"" را تحقق ببخشید - در پناه خدا

سه شنبه 17/12/89 در قطار...

 

میخواهم برای دلم از امشب بنویسم. از امشبی که تا قدم هایم کف کوپه را لمس نکرد باورش نشد که برای او

هم در دیار عشق جایی هست...!

از امشب میگویم .امشبی که انتهای "هــــق هـــق" گریه هایش با سیما و فائزه ، "قـــه قــــه" خنده بود !

امشبی که گویی 500 تومان در گلویش گیر کرده بود و خود را وابسته به ساک رانی  میدانست که ما را برای یافتن

ساک هایمان کأنّه مرغان سر کنده و پر کنده به این سو و آن سو میراند...!  

 

هم اکنون که عقربه ساعت بر روی 3 نیمه شب سنگینی میکند تاریخ هم 18 اسفند را به رخ تقویم میکشد و

شاید به رخ تمام 18 هایی که این چند ماه اخیر داشته ام... 18 آبان و شعف های پنهانیش! 18 آذر و خورد شدن

شیشه اعتمادم 18 دی که راه، نمایان شد و 18 بهمن که...! واینک 18 اسفند ! که رهاییم از همه مخلوقان خالقم

است! چه رازی در 18 های من نهفته است...فقط خدا میداند و بس!

اینجا همه خوابند و من طبق معمول بیدار...! و آیا حقیقتا بیدارم؟؟ غفلت زده گمراه را خوابیده نمیگویند؟؟

خدایا جاده باریک و تاریک است. ریل زندگی ام اگر به تو ختم نشود منحرف است. اتصال واگن های قطار زندگیم 

فقط با رحمت تو میسر میشود... دریغ نکن!

 

چهارشنبه 18/12/89- کوپه

 

قطارمان تا کمر همت برای حرکت میبندد بی دلیل می ایستد. و شاید بی دلیل به عقیده من!! اما همین را میدانم

که چقدر روزگارش شبیه به من است...میبینی خدا!!  " تا حرکت میکنم ، می ایستم..."

و اکنون که قطرات باران نوازشگر پنجره قطارمان شده است میتوانم بگویم که شاید آسمان به حال من میبارد!!

حرکت آهسته قطار و چشمان گریان آسمان ، مرا به یاد ""خود"" می اندازد... ""خودی"" که چندیست به حال خود

میگرید و آهسته آهسته حرکت میکند ... و شاید گاهی به عقب بر میگردد...!

 

پنجشنبه 19/12/89  از نیمه شب تا حوالی صبح :

 

گویا ریل ها دلشان برای دیدنمان تنگ شده بود و شب را به صبح نتوانستند صبوری کنند و خواستار دیدارمان شدند

در شوش! در شوشی که بعد به دلیل موشــــــــــی که همه را به بازی گرفته بود این جمله سر زبانم افتاده بود

که : گوش ، گوش ! موش تو شوش کوش ؟؟؟!!!

 

اینکه شب را در چه مکانی با چه مساحتی و با چه جمعیتی چفت در چفت خوابیدیم بماند. همین که به لیست جالب ترین خاطراتمان لینک شد بس است !

اما حال از دو کوهه میگویم...

 

پایان قسمت اول...





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 اسفند 1389 توسط مهسا
درباره وبلاگ

************************* *************************