تبلیغات
... از حضور تا ظهور
... از حضور تا ظهور

برای منی که به دید تو "متحجّرم" و

برای تویی که به دید خود " متمدّنی"...!!

 

!

 

و چقدر عرصه بر زندگیت تنگ میشود و چقدر یک یک ثانیه ها برایت ننگ میشود ، آنگاه که عزیزانت را نزدیکانت را

میبینی که چه آهسته آهسته از یگانه خالق خود فاصله گرفتند و خود را با پاهای خود به قعر گودال پر گرداب

بی خدا بودن  تبعید میکنند...! و چقدر دلگیر است و چقدر سخت است آنگاه که حرفهایت را پتکی کنند و

بر سرت کوبند و گاه هم با انکار همه چیز مهر خاموشی بر لبانت نهند...

 

یگانه آفریدگار آفرینش! میدانم که حضور هیچ کس را در زندگی هیچکس اتفاقی ننهاده ای و تو در هر حضوری

رازی نهان کرده ای برای کمال... پس خودت فانوس راهم باش ! میخواهم حضورم برای نزدیکانم ،عزیزانم منجر به

"کمالشان"  شود" جمالشان " شود نه " زوالشان"... و  وجود آنها هم در زندگی من نیز...!

 

نمیخواهم لبخندهای پر مهرشان را به جرم  بی تو بودن از خود برانم . نمیخواهم دستهای گرمشان را به گناه سرد

بودنشان با " تو " واپس زنم...!       دوستشان دارم ...

 

اشک سر تا سر چشمانم را به تصرف میگیرد آنگاه که ابراز پشیمانیشان را از نماز خواندن و سجده کردن در

پیشگاه تو اعلام میدارند!!! اشک پهنای صورتم را احاطه میکند آنگاه که منکر قرآنت میشوند و تو بگو ، آنگاه که تو

را هم انکار میکنند با اشکهایم چه کنم؟؟؟

 

کلبه مهربانیشان برایم مسند دوزخ میشود آنگاه که قبله خانه شان را هم نمیدانند و در عین حال در حکومت امام

زمانت زیست میکنند!!!

 

دیش های ماهواره شان ذره ای از مسیر "خارج" ،خارج  نیست اما غافل از آنند که دیش ماهواره زندگیشان

مدتهاست که از مسیر  خدا خارج که هیچ ، بر زمین افتاده است... 

 

چند صباحی است که همدلی بین من و ایشان ظاهری شده است...

چند صباحی است که مرا افراطی خطاب میکنند ، حال آنکه من فقط و فقط در صدد آنم که گفته های خدایم را که

هم خالق من است هم آنان هم مولای من است هم آنان هم معبود من است هم آنان را اجابت کنم!!!

حلالش را حرام نکرده ام که اینگونه مرا مینگرند!!! اینگونه که سنگینی نگاهشان از بار سنگ هم برایم

سنگین تر است...

چند صباحی است که دیگر یاران قدیمی دلخوشم نمیکنند! از دیدنشان مشعوف و از ندیدنشان مشتعث

نمیشوم!!! از هم نشینی و هم صحبتی با آنان احساس امنیت و آرامش نمیکنم!

 

چطور میتوان آرام بود، آنگاه که حجاب ها اینگونه است و آرایش ها آنگونه و اعتقادات هم...

آنگاه که زنان رقّاص ، زینت بخش صفحه تلویزیون خانه شان است و آنگاه که نو عروسان در تیر رس نگاه نامحرمان

عرض اندام میکنند...! آه به اینجا که میرسم غلظت حرفهایم با پروردگارم دو چندان میشود و باز سه نقطه هایم

که یار دیرینه ام هستند به کمکم می آیند...آه خدای من "" ..."" !

 

و در نهایت چند صباحی است که حال دل من دگرگون است. دلسوز نزدیکانش است . میخواهد برای سعادتشان

قدمی بردارد. اما برای چگونگی اش در برزخ است ...

بریدن را دوست ندارد رسیدن را میخواهد!!!

 

ستوده دل من !! یارم باش و یاریم کن...

 

________________________________________________________________

 

پ.ن 1: نوروز آغاز روزهای تنهاییست برای منی که متحجرم برای منی که به گفته عزیزانم نیاز به نصیحت دارم که

 :" ایمان به دل پاک است نه چهار لاخ مو بیرون گذاشتن... " برای منی که ...!

 

پ.ن 2: گفته بودم تا یه مدتی علاوه بر پست اصلی، خاطراتم را هم در راهیان نور مینویسم ولی برای اینکه تو این

پست اطاله کلام نکرده باشم منصرف شدم! انشاالله پست های بعدی!!

 

پ.ن 3: خدایا ! از گناهان من بگذر و راه درست را مخصوصا "در این روزها" نشانم ده!!!





نوشته شده در تاریخ جمعه 5 فروردین 1390 توسط مهسا
درباره وبلاگ

************************* *************************