تبلیغات
... از حضور تا ظهور
... از حضور تا ظهور

بیان اوضاع هم اکنون ایران و خاورمیانه در آینه نهج البلاغه


خطبه 25 نهج البلاغه  : در توضیحات این خطبه باید بگویم که مخاطب ، کسانی هستند که مخل اتحاد جامعه اند

واز رهبر خود سرپیچی میکنند...

 

 علل شکست ملت ها در مقابل دشمن : " به من خبر رسیده که بسر بن ارطاة بر یمن تسلط یافته ، سوگند به

خدا ، میدانستم که مردم شام به زودی بر شما غلبه خواهند کرد . زیرا آنها در یاری کردن باطل خود، وحدت دارند

و شما در دفاع از حق متفرقید !!! شما امام خود را در حق نافرمانی کرده و آنها امام خود را در باطل فرمانبردارند!!!

آنها نسبت به رهبر خود امانت دار و شما خیانت کارید. آنها در شهر خود به اصلاح و آبادانی مشغولند  و شما به

فساد و خرابی..."


خطبه 88 نهج البلاغه : خطاب به کشورها و دولت های ظالم و باطل و همچنین کشورهای مظلوم و محروم!


""خدا هرگز جباران دنیا را درهم نشکسته مگر پس از آنکه مهلت های لازم و نعمت های فراوان بخشید! و هرگز

استخوان شکسته ملتی را باز سازی  نفرمود مگر پس از آزمایش ها و تحمل مشکلات . ای مردم ! در سختی

هایی که با آن رو به روهستید و مشکلاتی که پشت سر گذاردید ، درس های عبرت فراوان وجود دارد . نه هر

صاحب قلبی ، خردمند است و نه هر گوشی شنواست و نه دارنده هر چشمی بیناست.

درشگفتم! چرا در شگفت نباشم ؟! از خطاهای گروه های پراکنده ،با دلایل مختلف که هر یک در مذهب خود دارند

! نه گام بر جای گام پیامبر می نهند و نه از رفتار جانشین او پیروی میکنند. نه به غیب ایمان می آورند و نه خود را

از عیب بر کنار می دارند. به شبهات عمل میکنند و در گرداب شهوات غوطه ورند.نیکی در نظرشان همان است که

می پندارند و زشتی همان است که منکرند . در حل مشکلات به خود پناه میبرند و در مبهمات ، تنها به رای خود

تکیه میکنند . گویا هر کدام ، امام و راهبر خویش میباشند که به دستگیره های مطمئن و اسباب محکمی که خود

باور دارند ، چنگ می زنند...""


*** دائما میگوییم : ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند ...!  اما آیا واقعا اهل کوفه نیستیم؟؟ اگر نیستیم چطور

ولی فقیه خویش را که راهبر زمانه مان  است فرمان نمیبریم؟؟؟ و چطور در دفاع از حق متفرقیم؟؟ مگر نمیدانیم

که کشتن شیعیان، باطل مطلق است !!! مگر نمیدانیم که زور گویی برملتها، باطل مطلق است؟؟ پس چرا در

دفاع از حق متفرقیم؟! چگونه اجازه میدهیم دشمن بر ما و خواهران و برادران دینیمان غلبه کند...! چرا فرهنگ

شومش را با جان و دل میخریم ؟! تقلید از باطل تا کی؟؟؟!!! سکوت بر ناحق تا کجا؟؟؟!!!


علی جان !!! کوفه ما هم کم از کوفه شما ندارد ! کمی خوش آب و رنگ تر شده است و مدرن تر اما همانند کوفه

شما اتحادمان را فدای سلایقمان کرده ایم...!

در آن طرف دنیا ناله کودک شیعه ات ،ضجه مادرش ،جان دادن پدرش و نا به سامانی لحظه به لحظه اش را

میبینیم و میشنویم اما...

آری ! تو همچنان تنهایی  و ما همچنان ... !!!!     آه...


___________________________________________________________________

پ ن 1 : ای کاش بتوانیم برای رهایی خواهران و برادران دینی مان  از چنگال دیو صفتان قدمی برداریم!


پ ن 2: ادامه خاطرات راهیان نور را در ادامه مطلب بخوانید...


===================================



ارضیان سماواتی (قسمت دوم)


اما از دو کوهه میگویم!


دو کوهه ای که تصورم بر آن بود که همچون صفا و مروه است و منطقه ای مابین دو کوه! ولی اینگونه نبود. عکس

شهیدان دانشجو و بعضا فردوسی و اکثرا رشته های تاپ دانشگاهی در دیدگانم خود نمایی میکرد...


حسینیه همت!


گویی اذن دخول آنجا بغض بود و چشمهای سو به پایین ! دل ها خشک و چشم ها تر بود.دل ها نیاز به روضه

نداشت. خود، روضه ای زینبی بود!! تا اسم شهدا می آمد فریاد ها بلند میشد و چه زیبا بود لحظه وصال که شاید

بخشی از انتظارمان بود...


اما شرهانی!

احساسم میگوید من از جانب شهدای این منطقه دعوت شده ام...چه شیرین بود زانو زدن به تپه های شرهانی.

چه شیرین بود شور، اشک ها. اشکهایی از جنس تفکر نه احساس. اشکهایی از جنس شرمندگی و اشکهایی با

بوی خدا... ! غلتاندن تسبیحم بر روی مزار شهید گمنام که مزین به گلاب شده بود و نیز یافتن تکه برگی از جنس

استیصال و در ماندگی در میان بوته ها که فریاد "هدایتم کنید" بر رویش نقش بسته بود و در نهایت عکس گرفتن

من و سیما با تابلوی "عهدی که با شهدا بسته ای یادت نرود" که دقیقا به طور کاملا اتفاقی  با حرف های من و

سیما در رابطه با عهد هایمان با شهدابود ، ماه عسل و شاید ماحصل زیارت شرهانی بود ...


لحظه های بعد از زیارتمان را خیلی دوست دارم. شاید سکوت تنها جو حاکم بر اتوبوسمان است و نگاه ها همه

دوخته شده به منطره بیرون از پنجره و فقط سکوت و تفکر !!!


هنوز دقایقی از جداییم از شهرهانی نمیگذرد ولی بدون اغراق بی نهایت دلتنگش شده ام. نمیدانم چه سّری در

قلب شرهانی نهفته است که بخشی از عظمتش را با روییدن لاله از جمجمه شهید نمایان میکند ...درتمام

مسیر بازگشت از شرهانی به این جمله نوشته شده بر روی یکی از تابلوها فکر میکردم که :

دیروز جبهه ها دانشگاه بود و امروز دانشگاه ها جبهه...!


پنجشنبه . فتح المبین !

میخواهم از  قتلگاه فتح المبین بنویسم.قتلگاهی که گرسنگی را و انتقال ساعت نهار از 1 ظهر به 7 شب را از

یادمان برده بود و دقایقی  به یاد گودی قتلگاه در کربلا چشمها را بسته با حضرت زینب (س) همدردی نمودیم!

غروب زیبایی بود . اذان زیبایی داشت و حلاوت سختی بود گذر از روی سنگهای درشت و ریز با پای عریان !!!

شب خاطره انگیزی داشتیم باز هم در همان مکان اسطوره ای که کمیل سه نفره مان با سیما و فائزه زیباترش

کرده بود !!!

جمعه را با دعای ندبه و قدم گذاشتن در قدمگاه شهدا (ن) گردان تخریب آغاز کردیم. اگر به تک تکمان بگویند که

ساعت 2:30 نیم شب از خواب برخیز و شروع کن به خواندن درسهایت شاید هیچ کدام با میل و رغبت این کار را

نکنیم اما عشق برخواستنمان در نیمه شب از نوع درس خواندن های کتاب و جزوه ای نبود!!! میدانی بود و

حضوری که فقط علاقه و عشق میسرش مینمود.نمازی دوباره درحسینیه همت و سیرکردن مسیری طولانی

تا حسینیه تخریبچی که با بدحالی سیما و گوش دادن به کلیپ 2 کوهه توأم شده بود و در نهایت ندبه ای شیرین

که گاهی چرت های کوتاه زمان من ، و عذاب وجدانها بابت این امر ، نمکی به این شیرینی میپاشید.


البته شایان ذکر است که تا چند ساعت بعد ، تقریبا همه اعتراف کردند که دقایقی از دعای ندبه را در چرت و شاید خواب به سر میبردند

اما ...چه تامل برانگیز بود گودال هایی با نام "آرامگاه" که کندن آنها فقط از پس "اولیااللّه"ی بر می آمد که عشق

شهادتشان با شجاعت گره خورده است و خوش به سعادتشان که نماز شب خود را هم در آن مکان اقامه کرده و

لحظه ای از یاد مرگ جدا نبودند...

غلظت تفکر و شرمندگی ام را نوای اشک فاطمه(دوست روشن دلم) بیشتر میکرد و چقدر اشکهای فاطمه ی

نابینا از من بینا زیباتر بود. چقدر غبطه بر انگیز با چشم های نداشته اش با اشک، خدایش را صدا میزد و من چه

بی رمق با چشم های بینایم فقط زکات این نعمت را میپرداختم...! دو کوهه را به قصد مقر اسکان و سپس فکه

ترک گفته و از آنجا که درد گرسنگی را روز قبلش حسابی چشیده بودیم نان و مقادیری پنیر باقی مانده از قطار و

أیضا برنج سفید با مقادیری قیمه که از دیشب مانده بود را پیشکش به معده و روده خود کرده و آن دو را بسی شاد نمودیم



اما "فکّه"...!!! چه اسم کوبنده ای! چقدر شبیه به لفظ "مکّه"  است! و شباهتشان آن هنگام بیشتر میشود که

اسم خدا رسم خدا سمت خدا در هر دوشان پر رنگ تر از سایر مکان هاست. گرمای طاقت فرسای فکه مرا به یاد

مکه می اندازد و رمل های سوزانش یاد آور بیابان های عربستان و شاید کربلا!!!


گفتم کربلا!! آری! فکه شباهت عجیبی به کربلا دارد. خاک داغش و محاصره 120 رزمنده که با نام و یاد حسین ،

 تشنه لب شهید شدند!!! و چه زیبا بود محل شهادت شهید آوینی...سید شهیدان اهل قلم که زینت خاصی

به فکه داده بود!!!

تمام راه برگشت را من به رمل ها خیره شده بودم و سیما نیز هم...نمیدانم او به چه فکر میکرد و من به چه؟! اما

همین را میدانم که تا چشممان به 3 عکسی افتاد که استخوان های شهدا (ن !!!) را به تصویر کشیده بود ، هر دو

به یک سو رفتیم و اشک را به تفکرمان هدیه دادیم...

از چزابه نیزارهای بلندش در ذهنم تداعی میشود که به گفته راویان چزابه به معنی "زن دروغگو" ست. و این

سوال را در ذهنمان برانگیخت که زن دروغگو "کذّابه" است .حال بماند که  "ک"   "چ" میشود اما چطور"ذ"   "ز"
میشود؟؟؟!!!


جمعه شب- دهلاویه!

خیره شدن به زمین! این بار نه برای تفکر برای له نکردن سوسکهای سفت و سیاه به همراه قورباغه های فراوان

که ما را به همنوایی با خود واداشتند و همانطور که آنها میپریدند ما نیزهم...!  ای کاش زمان استقرار در دهلاویه

آنقدر کم نبود که من و سیما به اجبار،از کلیپ شهید چمران غافل بمانیم...بالاخره این هم سعادتی میخواهد که

من نداشتم...

اما حسینیه انصار الحسین! قرار گرفتن 400 نفرمان در یک مکان واحد و سر و صدای فراوان که به سکوت مطلق 3 ساعت بعدش ختم شد و امر ضروری سیما که با فکر خلاق من() میسر شد و شاید خاطره انگیز ترین بخش شر بازیمان در اردو !!!! هرچند که ناسزاها شنیدیم و ابله خطاب میشدیم!!!

کلید واژه هایش را می آورم تا دوستان همراه در راهیان ، تجدید خاطره بنمایند :

پتو ها!!! شبه ماری بلند و طویل (ش) ! من ! سیما ! ! یخ !ا!! تمسخر و در نهایت سوسک شدن طفلی

سیما ...

اما هویزه !!  (پایان قسمت دوم)

____________________________________________________________________

پ .ن 1 : شارژ کردن گوشی ها در راهیان عالمی داشت !!! سه راهیه بدبخت من شده بود سه راهی شهادت ! بس که همین طور شارژری بود که اطرافش ریخته بود !

پ.ن2 : صدای گرفته فائزه نمکی بود بر سفر ، مخصوصا پس از تقلید خنده هایش توسط من که خنده همگان را بر می انگیخت... همچنین  نیشخند زدن به امر ضروری سیما که پس از چند روز نفرینش دامن گیر اکثرمان شد، ادویه خوراک راهیان نور بود... یادش خوش باد...!ا

پ .ن 3 : قسمت سوم خاطرات در دست احداث است ...







نوشته شده در تاریخ جمعه 12 فروردین 1390 توسط مهسا
درباره وبلاگ

************************* *************************