تبلیغات
... از حضور تا ظهور
... از حضور تا ظهور

نیکی همان است که می پندارند و بدی همان است که منکرند


این جمله ایست گهربار از نهج البلاغه که مدتی است فکر مرا به خود مشغول کرده است و متأسفانه در مورد

خودم و اکثر افرادی که با آنها برخورد دارم صدق میکند...


اگر پلک های چشم دلمان را بگشاییم خواهیم دید که بحرینی بس خونین ، دفاعی بس مقدس و گودی

قتلگاهی بس غریب ، درونمان را رنگ رنگ کرده است.

نگران شیعه بحرین هستیم ، نگران شیعه دلمان، نه !!! نگران حفظ دفاع مقدس کشورمان هستیم ،

نگران دفاع
مقدس دلمان ، نه !!! بر گودی قتلگاه حسین می گرییم و بر گودی قتلگاه ایمانمان نه !!!


کودک شیعه دلمان را خودمان نابود میکنیم. هر بار دفاع مقدسی مقابل نفسمان داریم ، خودمان کمرنگش می

کنیم. در گودی قتلگاه دلمان ، نفس اماره، با شمشیر معصیت ، بر روی سینه ایمان نشسته است. او می بُرد و

ما نیز هم !! او سر از ایمان ، ما دل از آن !! شمشیر گاه متوقف می شود، شاید ضجه مان ، توبه مان، دل سنگش

را آب کند اما سکوتمان آن را گستاخ تر می کند و تیز تر نیز !!!

و حال ، این یاس پرپر شده ایمانمان است که ما بین در و دیوار معصیت و امتحان ،

چشم و امیدش "من و توست"


یگانه معبودا ! نرسد آنگاه که ایمانمان شهید شود و قبرش برای همیشه نامعلوم...

نمیدانم از چه بنویسم! خدا کند همین که سوز دلم ساز قلم را می نوازد بس باشد برای تاثیرگذاریش !


میخواهم وجدانمان، فقط وجدانمان قاضی جنگهای اماره و مطمئنه باشد !

این روزها  من و تو ء جوان درگیر مسائل و امتحاناتی می شویم که به عینه در قرآن نیامده است.

اشراف بر تمام تفاسیر از عهده مان خارج است. جوابهایمان را به شکل مصداقی در نهج البلاغه نمی

یابیم . روایات، تا حدی پاسخی شبیه به مشکلمان را می دهد اما به طور دقیق نه!

دلم برای خدا می سوزد . دلم برای امام زمان (عج) می سوزد.نظاره گر چه معصیت های آشکار و پنهانی هستند از من و تو !!!

او از من و تو توقع ندارد که تنها چادر بپوشیم، سر به زیر باشیم ، متین و با وقار باشیم ، نماز اول وقتی باشیم ، اما...

از من و تو توقع ندارد که تنها ریش بگذاریم ، عقیق در یک دست ، تسبیح در دیگری ، دائما ذاکر ! حرم

برویم اعتکاف نیز هم!! مشکی پوش حسین باشیم ! فاطمه نیز هم ! علی گو و سید علی گو باشیم

اما ...


این اما ها گاها امان را می بُرد! و این جا ، جای آن است که جمله تفکر برانگیز امام علی (ع) خود

نمایی کند : نیکی همان است که می پنداریم و بدی همان که منکریم...

وشاید همین باشد علت تفرقه ها و اختلاف هایمان !  اختلاف و نفاق بین مردمان انقلابی و اسلامی

امروزه با رییس تشخیص مصلحت نظام ، با نوه ی  امام !!!

همه به ظاهر خوبیم ، موجه ایم ، بعضا رو حانی ایم ، اما...


آنگاه که خداوند نوای "لا یکلف الله نفسا الا وسعها " در کلام روح بخشش سر میدهد بدین سبب است

که منِ فرزند تکنولوژی، منِ فرزند عصر ارتباطات، دیگر هیچ عذری برای معصیت های پنهانی و آشکارم

نداشته باشم.

حال ای جوان مسلمان ! اگر مصداق دو راهی هایت را ، مصداق امتحان های الهی که به مراتب برای

تویی که ادعای خدا داری سخت تر است را در هیچ جا نیافتی، بر سر هر دوراهی ، بر سر هر امتحان

، بر سر هر معصیتِ پیش رو ، لبخند خدا و مهدی فاطمه(عج) را مد نظر گیر! در نظر گیر که آیا خدا و آخرین

حجتش بر این عملت لبخند میزنند یا نه!!!

بگذار یاس ایمانت ، در و دیواری برای پر پر شدن نداشته باشد ...

                                                                  *******

و این هم ترجمه نامه 56 حضرت علی از نهج البلاغه که مربوط به

موضوع می باشد :



در هر صبح و شام از خدا بترس و از فریبکاری دنیا بر نفس خوش بیمناک باش و هیچ گاه از دنیا ایمن

مباش! بدان که اگر برای چیزهایی که دوست میداری، یا آنچه را که خوشایند نیست خود را باز نداری ،

هوس ها تو را به زیان های فراوانی خواهند کشید ، پس نفس خود را باز دار و از آن نگهبانی کن، و

به هنگام خشم ، بر نفس خویش شکننده و حاکم باش.


_______________________________________________________________________________________


پ. ن 1 : ای کاش عمیقا درک کنیم که بدترین شکل نفس اماره و سخت ترین امتحانات الهی چه میتواند باشد؟؟!!

به خومان در این امر رتبه دهیم!!! چقدر لبخند خدا را دریافت میکنیم؟؟؟!!!

پ. ن2 : ایام شهادت یگانه بانوی عالم صدیقه کبری فاطمه زهرا تسلیت و تعزیت

پ.ن 2: قسمت سوم ارضیان سماواتی در ادامه مطلب


================================================================
================================================================



ارضیان سماواتی (قسمت سوم )

اما هویزه ...    !

مقتل شهید اعلم الهدی! شهید افتخار برانگیز دانشگاهمان(فردوسی)رشته تاریخ

! که بصیرتش به  بصیرتم افزود و افکارش افکارم را جلا داد و خاک مقدسش ذهن خاک گرفته ام را غبار روبی کرد...


طلاییه!!! 

 

 چگونه باید اقرار کنم که زبانم از گفتن حالات و روحیات همه مان قبل از وصال و حین وصال قاصر است...

و باز واژگان کم آوردند...

همین را میگویم که گوش دادن به کلیپ طلاییه در طول راه چشمان همه مان را سیلابی کرد . احساس میکردم

سوار بر اتوبوس برزخم و مرا به بهشت میبرند...و من هیچ تصوری از آن بهشت ندارم جز روایاتی که شنیده ام!!!

در تمام طول راه از خدا میخواستم که اشک چشم را از من نگیرد . بگذارد اشک بریزم بگذارد برای معصیت هایم

عزاداری کنم و با همان اشک ها معصیت های پیش رو را بیمه نمایم...

به آنجا که رسیدیم. اتوبوس متوقف شد و من شتابان به سمت فائزه رفته و با صدای

لرزان میگفتم : این جا، جای من نبود!!!! من اینجا چه کار میکنم؟؟؟ قرار بود نامم بیاد! من... اینجا...ای خدااااااااا  !!!

بیرون از دروازه بهشت زمین، با سیما کفش ها را درآوردیم. سنگ هایی که از زیر پاهایمان میگذشت از جنس

سنگ های فتح المبین بود اما نمیدانم چرا دیگر پاهایمان درد نمیگرفت...گویا بی تعلقی مان نسبت به دنیا ،

پاهایمان را هم شامل میشد...!

سمت راست طلاییه رودخانه زلالی بود که گویی قانون نشستن در جوارش سکوت بود...فقط سکوت! در عین

سکوت قلم را برداشتم و اینگونه نوشتم :
 
"و این هم از طلایی ترین لحظه زندگیم در طلاییه!!! نمیدانم چرا سکوت و خیره شدن به این آب زلال را بیشتر از

اشک دوست دارم. شاید شهدا شور انتظارم را به شعور وصال مبدل کرده اند.شاید!

طلاییه را در خود طلاییه باید نوشت. در عین آرامش بی توصیفش باید نوشت

الان ، اینجا همه کیپ در کیپ در کنار هم نشسته ایم اما گویی خبری از سر و صداهای شب قبل در حسینیه

که صدا به صدا نمیرسید نیست!


ما همان های دیشبیم. اما چه آرام در کنار هم آرام گرفته ایم...!"


آری! آرامش . و رها شدن نهایی از هر چه این دنیاییست. هرچه! خواه جاندار خواه بی جان...

با تمام آرامشی که بر جسم و روحم حاکم بود باز هم به دنبال ضجه خدایی میگشتم تا اینکه سخنرانی آقای

احمدیان که خود شاهد لحظه به لحظه عملیات در طلاییه بود و از رفیقانش جا مانده بود ، مرا به خاک

انداخت...این همان ضجه ای بود که چهار سال انتظارش را میکشیدم و شاید 120 روزی میشد که خدا منتظر این

ضجه من بود... و چه زیبا بود برقراری سیم اتصال!!!

تا خود را پیدا کردم تسبیحم را در دستم نیافتم و بعد از لحظاتی جستجو ،دیدم او هم بر روی خاک، با خدای خود

خلوتی کرده بود... چه قدر زیباتر از گذشته گشته بود.

نهار های راهیان خیلی به دلم می چسبد! تنوعش زیاد است.یا برنج است با لوبیا سبز یا زیره یا نخود سبز یا

عدس!! حبوبات خونمان حسابی تامین میشد!!! اما از نهار طلاییه بگویم که گویی خوردن گوجه خام با نمک ،

بعد از غذا بر ما حرام شده بود و اینقدر بر کف اتوبوس پشتک زد و غلتید که کلا بی خیال شدیم! شاید تلنگری بود

برای رهایی از تعلقات مادی.شاید!!!

قرار گاه نصر ! کشف شدن چند شهید گمنام و قطعا گلنام . که دوتن از آنان در تاریخ 28 بهمن کشف شده بودن

که مصادف بود با آن روزی که من در حرم نامه ای نوشتم برای خدا و شهدا به سبب در نیامدن اسمم در راهیان

که بنا بود سیما آن را در طلاییه بگذارد... چه تصادف زیبایی...

به ما گفته بودن که شما اولین گروهی هستید که به اینجا آمده اید همپنین خانمها حق آمدن به اینجا را

نداشتند...اما گویاماشین نگهبانی دهنده خراب شده بود و رفته بود برای تعمیر. .. واین شد که قدمهایمان با آنجا

لینک شد...

شرح حال اتوبوس و اتوبوسیان بعد از کلی گریه و به خاک افتادن ها در طلاییه  و درد دل با شهدای کشف شده ،

فقط خنده و دست و شعر و آواز و ... بود . تا آن شب همچین حال و هوایی در اتوبوس وجود نداشت اما امشب

همگی از ابتدا تا انتهای اتوبوس شاد بودند. هرچه شعر یاریگر حافظه و متناسب با موازین شرعی بود خوانده شد

. گویی صندلی ها میخ داشت. "آرام و قرار داشتن"، واژه غریبی بود برایمان. در همین حال بودیم که مسئول

اتوبوس گفت : یکی از معصومین میفرمایند :شیعیان واقعی ما آنند که در شادی ما شادند و از غم ما اندوهگین

میشوند. بچه ها امشب شب ولادت امام حسن عسگریه!!!!
 
شنیدن این جمله برای ما که تاریخ و زمان از دستمان خارج شده بود مجوزی بود برای در پوست خود نگنجیدن و

ترکاندن اتوبوس به معنای حقیقی!!! سیما و فائزه عجیب کودک درونشان شادمان شده بود(البته بنده هم کم از

آنها نمی آوردم)

اما خرمشهر...شهر خون...!!!
                                                                                                        پایان قسمت سوم

___________________________________________________________________________________

پ.ن 1 : لازم به ذکر است که در این ایام "بوی بد "U عمیقا ما را اذیت مینمود




 





نوشته شده در تاریخ جمعه 26 فروردین 1390 توسط مهسا
درباره وبلاگ

************************* *************************